حاج رضا یکشنبه 1 بهمن 1396 07:12 ب.ظ نظرات ()
سلام نمازصبح رادادچشمانش مثل سینه اش میسوزد.
نه بخاطردود بخاری نفتی بلکه بخاطر بی خوابی که یارهمیشگیش شده است.
شبهاتاصبح یادراثرحالت خفگی از خواب می پردویاازصدای سرفه های خشکش و یاازدردهای متنوع گاهی سردرد؛ گاهی دردقفسه سینه ؛گاهی دردهای استخوانی ؛وگاهی موردهجوم دردهای مختلف درتمام نقاط بدن قرارگرفته وخواب برچشمانش حرام میشود.
آرام ولرزان ازتخت پایین می آیدتاآبی به صورت بزند.دوسه مشت آب کمی حالش را جامی آورد.
درآینه نگاهی به خودش می اندازد.
چشمانش مخملی شده ازفرط بی خوابی.سماور را روشن میکند و دست به دیوارمیگیردتا به سمت تخت خوابش برود.
همسرش پهلو به پهلو میشود وزیر لب غر میزندچقدرسروصدامیکنی همین سرفه وخس خس سینه ات برای هفت جدمون کافیه ...
نفسش رادرسینه حبس میکند.
جانباز شیمیایی بهروز بیات

لباس می پوشدوبه آهستگی بیرون میرود.سوزملایمی گونه اش راسرخ میکند.به نانوایی که میرسدمی ایستد چندنان تازه میخردومقداری حلیم.
به خانه می آیدوسماورراکه حالابه جوش آمده کم میکندوچایی راهم دم میکند.
بامهربانی همسروفرزندانش رابیدار میکندتاصبحانه بخورند.
هرکدام به نوعی ازصداهای شبانه اش گلایه میکنندولبخندازصورتش محو می شود
صبحانه رانصفه ونیمه رهاکرده وبه سمت درمانگاه نزدیک خانه میرود .
مسئول پذیرش وقتی دفترچه بیمه اش راچک میکندباتندی میگویددیگه بابنیاد قراردادنداریم آزادحساب میشه قبول میکند.پول ویزیت ودارووآزمایش را میدهدوقبض هارامیگیرد.
به خانه نمیرودمستقیم میرودبه بنیاد.
راننده تاکسی کمی جلوترنگه میدارد: داداش اول صبحی خلقم تنگ شدچقدر سرفه میکنی مگه مجبوری اینقدر زهرماری بکشی که خودت ودیگران وعذاب بدی بفرمابروپایین حوصله نعش کشی ندارم.
پیاده میشودآرام آرام قدم بر میدارد .روی دیوارمسجدعکس جانبازی کشیده شده وزیرش نوشته جانبازان شهدای زنده وتاج سر ماهستند.
لبخندی میزند و به راهش ادامه میدهد.
به بنیادشهیدکه رسیدسریع  به واحد بهداشت ودرمان برای دریافت پول داروها و ویزیت و ... مراجعه میکند.
مسئول قسمت بعد ازگرفتن مدارک میگوید. اسمن یک ماه بعد پول به حسابت میاد اما چون امسال دولت درمان و نداده شاید تا چهار ماه دیگه هم نتونیم باهات تسویه کنیم.
آهی میکشد به قسمت اداری میرود سراغ ماده 38 راکه قراراست سپاه حقوقش رابریزدمیگیرد.اینجاهم یکی با تندی میگوید دوسال است مدارکت را داده ایم قرارباشدبدهندمیریزندمزاحم نشو.
برمیگرددوبه سمت باجه مسئول مسکن میرودهنوزبه باجه نرسیده جوانکی که پشت میزاست می گویدهنوزوام ابلاغ نشده بیخود نیا اینطرف.
کلافه میشودبه سمت باجه فرهنگی میرودازخانمی که کمی هم آرایش کرده می پرسد اردو برای جانبازان دارید.
دخترک میخنددطوری که نزدیک ازصندلی بیافتد بالاخره بریده بریده می گویدنه حاجی جان سه ساله که اردونداریم.
خسته وکلافه ازبنیاد بیرون می آیدوپیاده راهی میشودسرفه امانش رامی برد. جلوی سکوی مغازه ای می نشیندتا نفسی تازه کند.خانم جوانی واردمغازه میشودوصدایش می آید:آقا لطفا نذارید معتادهاجلوی مغازتون بشینن آدم وحشت میکنه ازکنارشون ردبشه وصاحب مغازه هم بی تامل فریادمیزند مردک عملی زودگورت راگم کن.
قلبش تیرمیکشد به سختی نفس میکشد وبامکافات بلندمیشودآرام آرام خودش را به مسجد نزدیک خانه می رساند 
صدای اذان می آیدنمازرادرنمازخانه میخواند وچندساعتی رادرهوای آلوده وسرد برروی نیمکتی که مدتها سنگ صبورش شده می نشیند واز بی مهریها و ناملایمات می گوید.
ازاین که مسئولان شهدا را بیشتردوست دارند چون میشودعکس یادگاری باشهید راروی میزاتاقشان بگذارندوبه مراجعان بگویندماهم نشین شهدابودیم.اماجانباز هزینه دارد.خرج تراش است وباعث درد سر مسئولان.
ازمردم می گویدکه درمصاحبه هابه حال جانباز غبطه می خورند و التماس دعا از این شهدای زنده دارندامادرمواجهه حضوری اصلا جانبازرانمی بینندواگرخودش را معرفی کندبا تغیر میگویند می خواستی نری یاچراازجانبازیت سوء استفاده میکنی.
دیگرروحش هم خسته شده است.
رادیوی جیبی اش رادرمی آورد سخنرانی رهبرراپخش میکند.
ناگهان گل ازگلش میشکفدو روح به کالبدش برمیگرددوهرچندلحظه یک مرتبه قربان صدقه ی آقامی رود.
بانیمکت خداحافظی میکندوازاوحلالیت می طلبد:میگم روزی چندساعت مهمون توباشم تابچه هاتوخونه ازصدای سرفه و خس خس سینه ام درامان باشند.
وارد خانه که میشودهمسرش جلومی آیدوبادلخوری می پرسدچرااینقدردیر اومدی نگرانت شدم.
لبخندی میزندوازهمسرش تشکرمیکند.
ناهارش رامیخوردوبه بالش تکیه میدهد.کانال تلویزیون راعوض میکند چشمانش به زحمت بازمی مانداماصدای سرودرامی شنود:
جانبازی صبورم
سرشار از غرورم
پیکم پیک نورم......

جانباز شیمیایی بهروز بیات
17 آذر 95 
تهران به اصطلاح بزرگ
به سفیر انقلاب بپیوندید 
@safireenghelab