حاج رضا شنبه 26 خرداد 1397 01:43 ب.ظ نظرات ()

هوالمحبوب

خاطراتم از دوران انقلاب 

متولد نهم آبان 1341 به نقل از مادر و متولد پانزدهم فروردین 1342 به نقل ازشناسنامه ،به گفته مادرم شناسنامه ام را به خاطر اختلاف با پدر دیر گرفتند


سال  55 با آشنایی با شهید مرتضی توپچی در مدرسه راهنمایی اولین جرقه های انقلابی گری در ذهنم خورده شد در فعالیتهای اجتماعی مدرسه و ساخت کتابخانه و حتی کشیدن نقاشیهای سیاسی روی بوم که تا سالها در کتابخانه مدرسه نصب شده بود.

به عنوان یک دانش آموز مستعد فعالیتهای مبارزاتی بین معلمین سیاسی چه مارکسیست و چه مذهبی شناخته شده بودم در سال 56 در اولین حرکت سیاسی در مدرسه شهید توپچی که آن زمان به نام مدرسه امیرکبیر واقع در یکی از مناطق جنوبی تهران محله غیاثی سابق شهید سعیدی فعلی در محله 17 شهریور جنوبی بعد از دستگیری موقت شهید توپچی توسط ساواک نقش لیدر را بازی کردم اولین تظاهراتهای دانش آموزی در این مدرسه شکل گرفت و تقریبا اولین شعار دهی ها در منطقه  بر علیه حکومت در این مدرسه شکل گرفت آن روزها شعار می دادیم فرشتگان زندانند دیوها آزادند بعد از چند روز معلم شهید با چهره ای داغون به مدرسه بازگشت حالا شهید توپچی عشق بچه های انقلابی مدرسه شده بود او یک مبارز مسلمان بود یک معلم مسلمان و سیاسی و مبارز در جمع تعدادی از معلمین مبارز و مارکسیست اما صداقت مبارزاتی او صداقت اسلامی او باعث جذب افرادی مثل بنده به سوی او شد  در سال تحصیلی 56،57به هنرستان شماره شش آن زمان و شهید مطهری واقع در خیابان جهان پناه و یا شهید عجب گل فعلی در رشته اتومکانیک برای ادامه تحصیل وارد شدم تنها به دلیل اینکه صبحها بتوانیم به نزد شهید توپچی برویم شیفت بعدازظهر را انتخاب کردیم و تا زمان شهادت شهید توپچی همواره در کلاسهای وی وقت و بی وقت حاضر می شدیم بقدری که صدای مدیر مدرسه جناب صافی در آمده بود که مگر شما از این مدرسه نرفته اید برای چه به این مدرسه می آیید .

در اولین تظاهراتها  با دیگر  بچه های مدرسه  شهید توپچی فعالانه شرکت می کردیم ، مسجد جامع بازار که منجر به حمله عوامل رژیم شاه به مسجد شد تقریبا اکثر شاگردان شهید مرتضی توپچی حضور داشتند  و بعد از آن در اکثر تظاهراتهای منطقه و دیگر در کل تهران  همراه با تعدادی از دوستان نقش فعالی داشتم بقدری در محل توسط گاردیهای مستقر در منطقه شناخته شده بودم که بارها توسط آنها برای دستگیری ام اقدام شد که از معرکه در رفتم جز یک بار که بعد از تظاهرات دستگیر شدم و با قنداق تفنگ حسابی از خجالتم در آمدند و  کتکم زدند البته آن زمان جثه بسیار کوچکی داشتم بیشتر به عنوان یک بچه تخص و شیطان که همه جا هست آنها می شناختند  برای همین وقتی یکی از دوستان که جثه بزرگتری داشت به آنها گفت برای چه می زنید مرا رها کردند و او را به زیر بار کتک گرفتند که من سریع فرار کردم و سی چهل متر جلوتر شروع کردم به آنها مرگ بر شاه گفتن آن دوستم بعدا در جبهه به شهادت رسید یادش به خیر نامش حسین بود و بچه محل ما

در تظاهراتهای مهم در تهران معمولا حضور داشتم و مهمترین آن روز 13 آبان در دانشگاه تهران بود که بنده به اتفاقا تعدادی دیگر از دوستان  در داخل خود دانشگاه مشغول تظاهرات بودیم که حمله به دانشگاه شروع شد که ما مجبور شدیم از لای   نرده های ضلع شرقی دانشگاه از دانشگاه خارج شویم اما خیابانها پز از ماشینهای گارد بود همه تفتیش می شدندو ما با مصیبتی از آن معرکه بیرون آمدیم  خاطرم هست  در همان هنرستان بخاطر شعار نویسی بر علیه حکومت طاغوت و فعالیت سیاسی از هنرستان اخراج شدم مدارس اطراف هم به هیچ وجه دیگر مرا ثبت نام نکردند حتی به دبیرستان (ابوریحان)همت به اتفاق مادرم رفتم تا مدیر فهمید من کی هستم گفت نه خانم ایشان را به هیچ وجه نمی توانیم ثبت نام کنیم  تا  اینکه در یکی از جنوبی ترین مناطق که نزدیک منزل بود منطقه هاشم آباد تهران مجتمعی بود که مدارس ابتدایی و  راهنمایی و دبیرستان با هم بود در آنجا ثبت نام کردم که بعد از مدتی آنجا هم بواسطه تظاهرات به تعطیلی کشیده شد   دیگه کار من این شده بود که از صبح در تمام خیابنهای تهران هر جا تظاهرات بود شرکت کنم کافی بود دودی را  در آسمان ببینیم به هر وسیله ای بود خودم را به انجا می رساندم از جنوبی ترین و شرقی ترین نقطه تهران به شمالی ترین و غربی ترین نقطه تهران هر جا تظاهرات بود منم بودم به حدی که برای خیلی ها گاو پیشانی سفیدی بودم که حضورم یعنی ایجاد شلوغی و تظاهرات ازدوازده بهمن که امام وارد شد دیگه یک پارچه آتش بودم در این ده روز دو بار به دیدن امام رفته بودم در سن 17 سالگی به روایتی 15 سالگی یک انقلابی تمام عیار شده بودم  تا زمان پیروزی انقلاب صبح 21 بهمن روز حمله به همافرها روبروی بیمارستان جرجانی ما  خیابان دماوند روی پشت بام یک گاراژ کوکتل مولوتف درست می کردیم چون شنیده بودیم قرار است به همافرها حمله شود  بعدش من برای سر زدن به منزل و خبر دادن به مادرم که چند روز بود از من بی خیر بود بیرون آمدم بیرون هنوز گاردیها دو تا خیابان پایین تر بغل کلانتری خیابان صفا حضور داشتند که من در حین راه رفتن به هر کسی می رسیدم می گفتم همافرها را دارند می کشند بیایید به انقلاب بپیوندید و می گفتم کوکتل درست کنید در همین حین بفاصله سی چهل متری  گاردیها سرپیچ یک خیابان وقتی به چند نفر که درب مغازه ای ایستاده بودند و داشتم  برای آنها هم توضیح می دادم  یکی از آنها دست مرا سریع گرفت گفت این خرابکار را باید به کلانتری تحویل بدهیم در یک لحظه دولا شدم و با دست دیگرم که آزاد بود کاردی را که به ساق پام با کش بسته بودم بیرون کشیدم و آن مرد با دیدن کارد دستم را رها کرد و منم به سرعت در حالیکه او به سمت گاردیها می رفت و فریاد می زد و مرا نشان می داد فرار کردم و به خانه رفتم و به مادرم گفتم نگران من نباش و دوباره به میدان نبرد برگشتم 

چیزی که الان در این سن برایم جالب است این است که من همه این مسیرها را پیاده می رفتم از میدان امام حسین تا انتهای (غیاثی ) شهید سعیدی و بعدش مجددا تا میدان ژاله سابق و شهدای امروزی که درگیری وجود داشت  پادگان تسلیحات در میدان شهدا مورد حمله قرار گرفته بود تیراندازی لحظه ای قطع نمی شد که پادگان به تصرف مردم در آمد ما وارد پادگان شدیم من از آنجا تنها یک کارد سنگری برداشتم و نمی دانم با چه سرعتی به شمال شهر رفتیم  هنوز هم یادم نیست اون روز چطور اینگونه انرژی داشتیم اصلا با چه وسیله ای می رفتیم انگار اون روز در ابرها سیر می کردیم و طی الارض می کردیم یادش به خیر وقتی به شمال شهر رفتیم  به پادگانی که نزدیک کاخ بود حمله شده بود و افراد زیادی دستگیر شده بودند ما مجددا به سمت جنوب تهران راه افتادیم از تجریش به سمت جنوب ولیعصر به صورت تظاهرات در حرکت بودیم که  یکی از طبقات هتل آزادی به سمت ما تیزاندازی شد یادمه آنجا کتم را داخل یک مغازه جا گذاشتم  به سمت جنوب شهر ادامه مسیر دادیم در درگیری کلانتری بهارستان و مولوی شرکت کردیم البته معمولا درگیریهای اصلی تمام شده بود که ما می رسیدیم تمام مناطق امنیتی و انتظامی حکومت به تصرف مردم در می آمد حوادث پی درپی اتفاق افتاد همه اش هم به خاطر این بود که امام گفت بریزید تو خیابون فکر می کنم تو میدان بهارستان بود که  سوار یک زیل ارتشی  که دست مردم بود شدم  اینجا دیگه تنها بودم تو زیل تعدادی از مجاهدین و چریکهای کمونیست بودند که از صحبتهایشان فهمیدم آنها  چریک  هستند   ، صورتهایشان را پوشانده بودند همه اسلحه داشتند جز من که یک کارد سنگری داشتم به من می گفتند برای چی می آی تو که سلاح نداری می گفتم نگران نباشید من از پس خودم بر میام و با آنها در همه شهر دور می زدیم از جنوبی ترین نقطه شهر رفتیم تا صداو سیما و دیگر فردای همان روز بود که انقلاب به پیروزی رسید و بانگ پیروزی انقلاب بلند شد 

للّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ تَحْتَ رایَةِ وَلِیِّکَ الْمَهْدِیّ(عج)